چرا آمریکا نمی‌تواند چین را مهار کند؟

«جان مرشایمر» نظریه پرداز برجسته آمریکایی معتقد است جنگ‌های اوکراین و ایران باعث شده‌اند آمریکا از مسیر موردنظر خود برای تمرکز بر شرق آسیا فاصله بگیرد. درحالی‌که سیاست چرخش به سمت آسیا قرار بود توان و توجه واشنگتن را به سمت منطقه رقابت با چین هدایت کند، درگیری‌های جدید موجب شده‌اند نیروها و منابع نظامی آمریکا به مناطق دیگر منتقل شوند.

به گزارش تحریریه، «جان مرشایمر» استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو، در ویدئویی در کانال رسمی خود در یوتیوب، با عنوان «چرا آمریکا نمی‌تواند چین را مهار کند؟»، به بررسی دلایل اجرا نشدن راهبرد چرخش به سمت آسیا و تأثیر جنگ‌های اوکراین و ایران بر این سیاست پرداخت.

جان مرشایمر، استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو، در این ویدئو به این پرسش پاسخ داده که چرا آمریکا با وجود اعلام راهبرد «چرخش به آسیا» در سال ۲۰۱۱، منابع و توان نظامی لازم را برای اجرای کامل آن اختصاص نداد.

پاسخ او بر یک تناقض اساسی در سیاست خارجی واشنگتن متمرکز است: آمریکا زمانی از ضرورت تمرکز بر آسیا سخن گفت که هنوز در عمل به دنبال گسترش روابط اقتصادی با چین بود؛ اما هنگامی که مهار چین به اولویت راهبردی تبدیل شد، جنگ‌های اوکراین و ایران بار دیگر توجه و توان نظامی آمریکا را از شرق آسیا دور کردند.

مرشایمر در تحلیل خود، مسئله را صرفاً به کمبود منابع یا ضعف در برنامه‌ریزی محدود نمی‌کند. از نگاه او، برای درک چرایی ناکامی سیاست آمریکا باید به زمان‌بندی تصمیم‌های واشنگتن، روند تبدیل چین به یک قدرت بزرگ و شکاف میان اهداف اعلام‌شده و اقدامات عملی آمریکا توجه کرد.

چرخش به آسیا؛ سیاستی که در سال ۲۰۱۱ اعلام شد، اما اجرا نشد

مرشایمر بحث خود را با اشاره به اعلام راهبرد چرخش به آسیا از سوی هیلاری کلینتون، وزیر خارجه وقت آمریکا، در سال ۲۰۱۱ آغاز می‌کند. این سیاست قرار بود نشان‌دهنده تغییر جهت مهمی در راهبرد واشنگتن و افزایش تمرکز آن بر منطقه آسیا ـ اقیانوسیه باشد.

با این حال، از نظر مرشایمر، اعلام این سیاست به معنای اجرای واقعی آن نبود. او میان اعلام یک جهت‌گیری راهبردی و اختصاص نیروها و منابع لازم برای تحقق آن تفاوت قائل است. به اعتقاد وی، آمریکا تا سال ۲۰۱۷، یعنی زمان ورود دونالد ترامپ به کاخ سفید، عملاً چرخش معناداری به شرق آسیا انجام نداده بود.

نکته محوری در استدلال مرشایمر این است که «چرخش به آسیا» را نباید صرفاً افزایش روابط دیپلماتیک، تجاری یا حضور سیاسی در کشورهای آسیایی دانست. منظور اصلی او از این اصطلاح، انتقال تمرکز نظامی و راهبردی آمریکا به شرق آسیا با هدف مهار چین است.

به بیان دیگر، اگر واشنگتن قصد داشت از تبدیل‌شدن چین به قدرت مسلط منطقه‌ای جلوگیری کند، باید سیاست خارجی و نظامی خود را بر اساس این هدف بازتنظیم می‌کرد. از دید مرشایمر، چنین تغییری در سال ۲۰۱۱ رخ نداد؛ زیرا سیاست عملی آمریکا همچنان با هدف مهار چین فاصله داشت.

رشد اقتصادی چین، ریشه تغییر محاسبات راهبردی واشنگتن

مرشایمر برای توضیح اینکه چرا آمریکا در سال ۲۰۱۱ هنوز سیاست مهار چین را به‌طور جدی اجرا نمی‌کرد، به تحولات اقتصادی چین در دهه ۱۹۹۰ و پیوستن این کشور به سازمان تجارت جهانی در سال ۲۰۰۱ اشاره می‌کند.

به گفته او، اقتصاد چین در دهه ۱۹۹۰ با سرعت زیادی رشد کرد و پیوستن این کشور به سازمان تجارت جهانی، این روند را تقویت کرد. در سال‌های پس از آن، اقتصاد چین به رشد خود ادامه داد و این کشور به‌تدریج به جایگاهی نزدیک شد که می‌توانست منابع اقتصادی لازم برای ساخت یک قدرت نظامی بزرگ را فراهم کند.

از نگاه مرشایمر، این تحول اهمیت اساسی داشت؛ زیرا چین دیگر صرفاً کشوری با اقتصاد در حال توسعه نبود، بلکه در مسیر تبدیل‌شدن به رقیبی قرار داشت که می‌توانست موازنه قدرت را در شرق آسیا تغییر دهد.

او معتقد است که همین چشم‌انداز، زمینه فکری اعلام سیاست چرخش به آسیا را فراهم کرد. واشنگتن به‌تدریج با این احتمال روبه‌رو شد که رشد اقتصادی چین در نهایت به افزایش قدرت نظامی آن منجر شود و جایگاه آمریکا را در منطقه به چالش بکشد.

با این حال، مرشایمر بر یک تناقض تأکید می‌کند: زمانی که دولت باراک اوباما از چرخش به سمت آسیا سخن می‌گفت، آمریکا همچنان در حال تجارت با چین، سرمایه‌گذاری در این کشور و کمک به تقویت ثروت اقتصادی آن بود.

در واقع، به اعتقاد او، سیاست تعامل اقتصادی و سیاست مهار راهبردی دو رویکرد متفاوت‌اند. تعامل به گسترش روابط و کمک به رشد اقتصادی چین منجر می‌شد، درحالی‌که مهار مستلزم آن بود که آمریکا برای جلوگیری از گسترش قدرت چین، منابع و توان خود را در شرق آسیا متمرکز کند.

مرشایمر می‌گوید دولت اوباما و هیلاری کلینتون، با وجود اعلام سیاست چرخش به آسیا، در عمل حاضر نبودند این تغییر جهت را به‌صورت معنادار اجرا کنند. استدلال آن‌ها این بود که چین هنوز به جایگاه یک قدرت بزرگ نرسیده است و بنابراین، ضرورت فوری برای کنارگذاشتن سیاست تعامل و حرکت به سمت مهار وجود ندارد.

سال ۲۰۱۷؛ آغاز واقعی سیاست مهار چین

مرشایمر سال ۲۰۱۷ را نقطه عطف سیاست آمریکا در قبال چین می‌داند. از نظر او، در این مقطع دو تحول هم‌زمان رخ داد: چین به جایگاه یک قدرت بزرگ رسیده بود و دونالد ترامپ نیز وارد کاخ سفید شد.

او میان اعلام سیاست چرخش به آسیا در سال ۲۰۱۱ و اجرای واقعی آن از سال ۲۰۱۷ تفاوت می‌گذارد. به اعتقاد مرشایمر، آنچه در دوره نخست ریاست‌جمهوری ترامپ تغییر کرد، صرفاً لحن واشنگتن در قبال پکن نبود؛ بلکه آمریکا عملاً به سمت اتخاذ سیاست مهار چین حرکت کرد.

اهمیت این تغییر در چارچوب استدلال او از آن جهت است که مهار چین، به‌طور اجتناب‌ناپذیر، مستلزم اختصاص توان نظامی و منابع راهبردی آمریکا به شرق آسیاست. اگر واشنگتن چین را رقیب اصلی خود می‌دانست، باید تصمیم‌های نظامی و امنیتی‌اش را نیز بر اساس همین اولویت تنظیم می‌کرد.

بنابراین، از دید مرشایمر، مشکل اصلی این نبود که آمریکا هرگز به ضرورت مهار چین پی نبرد؛ مشکل این بود که این سیاست با تأخیر آغاز شد و پس از آغاز نیز با موانعی روبه‌رو شد که توان واشنگتن برای تمرکز بر شرق آسیا را محدود کرد.

جنگ اوکراین؛ انحراف منابع آمریکا از شرق آسیا

مرشایمر در ادامه، به جنگ اوکراین و تأثیر آن بر توان آمریکا برای تمرکز بر چین می‌پردازد.

از نظر او، اجرای سیاست مهار چین به این معناست که آمریکا باید بتواند بخش مهمی از منابع و توان نظامی خود را در شرق آسیا حفظ کند. اما درگیری در اوکراین، واشنگتن را درگیر جبهه‌ای دیگر کرده و توجه و منابع آن را از اولویت اصلی‌اش منحرف ساخته است.

در این تحلیل، مسئله صرفاً درگیری سیاسی یا دیپلماتیک آمریکا در اروپا نیست؛ مسئله این است که هرچه واشنگتن بیشتر درگیر جنگ‌های خارج از شرق آسیا شود، تمرکز آن بر رقابت با چین دشوارتر خواهد شد.

مرشایمر این وضعیت را در چارچوب تناقض میان اولویت راهبردی آمریکا و عملکرد عملی آن توضیح می‌دهد. واشنگتن از یک‌سو چین را قدرتی می‌بیند که باید مهار شود و از سوی دیگر، منابع و نیروهای خود را درگیر بحران‌هایی می‌کند که به منطقه اصلی رقابت با چین مربوط نیستند.

در نتیجه، آمریکا در موقعیتی قرار گرفته که هدف راهبردی‌اش تمرکز بر شرق آسیاست، اما تحولات نظامی در مناطق دیگر مانع تحقق این هدف می‌شوند.

جنگ ایران؛ چرخش آمریکا به دور از آسیا

مهم‌ترین بخش پایانی سخنان مرشایمر، به تأثیر جنگ ایران بر سیاست آمریکا در قبال چین مربوط می‌شود.

او معتقد است جنگ‌های اوکراین و ایران باعث شده‌اند آمریکا از مسیر موردنظر خود برای تمرکز بر شرق آسیا فاصله بگیرد. درحالی‌که سیاست چرخش به سمت آسیا قرار بود توان و توجه واشنگتن را به سمت منطقه رقابت با چین هدایت کند، درگیری‌های جدید موجب شده‌اند نیروها و منابع نظامی آمریکا به مناطق دیگر منتقل شوند.

در منطق مرشایمر، این تحول پیامد راهبردی مهمی دارد: آمریکا نمی‌تواند صرفاً با اعلام اینکه چین اولویت اصلی آن است، سیاست مهار را اجرا کند. این هدف باید در تخصیص واقعی نیروها، منابع و ظرفیت‌های نظامی نیز منعکس شود.

اگر نیروهایی که باید در شرق آسیا حضور داشته باشند به‌دلیل جنگ‌های دیگر به خاورمیانه منتقل شوند، نتیجه عملی با هدف اعلام‌شده واشنگتن در تضاد خواهد بود.

مرشایمر به همین دلیل، وضعیت کنونی را نه ادامه چرخش به آسیا، بلکه نوعی «چرخش به دور از آسیا» توصیف می‌کند. به گفته او، آمریکا در عمل در جهت مخالف هدفی حرکت می‌کند که از سال ۲۰۱۱ اعلام کرده بود.

این بخش از استدلال او به‌ویژه بر تأثیر جنگ ایران بر اولویت‌بندی نظامی آمریکا متمرکز است. از دید وی، درگیری‌های منطقه‌ای تنها بحران‌هایی جداگانه نیستند؛ آن‌ها می‌توانند مستقیماً بر توان واشنگتن برای مقابله با رقیب اصلی خود در شرق آسیا اثر بگذارند.

چرا شرق آسیا باید اولویت اصلی آمریکا باشد؟

مرشایمر در بخش پایانی سخنانش، بر اهمیت راهبردی شرق آسیا تأکید می‌کند. استدلال او این است که اگر هدف اصلی آمریکا جلوگیری از گسترش قدرت چین باشد، شرق آسیا باید در مرکز برنامه‌ریزی نظامی و سیاست خارجی واشنگتن قرار گیرد.

در این چارچوب، اختصاص منابع به مناطق دیگر باید با توجه به تأثیر آن بر هدف اصلی آمریکا ارزیابی شود. اگر جنگ در یک منطقه دیگر باعث کاهش توان حضور نظامی آمریکا در شرق آسیا شود، این وضعیت از نظر مرشایمر با منطق مهار چین سازگار نیست.

او در اینجا به مسئله‌ای فراتر از تصمیم‌های مقطعی دولت آمریکا اشاره می‌کند: تناسب میان اهداف راهبردی یک کشور و نحوه استفاده از قدرت آن.

از دید مرشایمر، نمی‌توان هم‌زمان ادعا کرد که مهار چین اولویت اصلی آمریکاست و در عین حال اجازه داد درگیری‌های دیگر، تمرکز نظامی و راهبردی واشنگتن را از شرق آسیا دور کنند. اگر مهار چین واقعاً هدف اصلی باشد، باید این اولویت در تصمیم‌های عملی آمریکا نیز دیده شود.

بر همین اساس، او انتقال نیروها از شرق آسیا به خلیج فارس را نمونه‌ای از تصمیمی می‌داند که با هدف راهبردی واشنگتن همخوانی ندارد.

تناقض میان هدف مهار چین و عملکرد آمریکا

سخنان مرشایمر در این مصاحبه بر یک استدلال محوری استوار است: آمریکا در اجرای سیاست مهار چین با دو مشکل اساسی روبه‌رو بوده است؛ نخست، تأخیر در تبدیل سیاست چرخش به آسیا به یک راهبرد عملی و دوم، منحرف‌شدن منابع و توجه نظامی این کشور به‌دلیل جنگ‌های اوکراین و ایران.

از نظر او، اعلام سیاست چرخش به آسیا در سال ۲۰۱۱ به‌تنهایی تغییری اساسی ایجاد نکرد؛ زیرا واشنگتن در آن زمان همچنان سیاست تعامل اقتصادی با چین را دنبال می‌کرد. مهار واقعی چین، به روایت مرشایمر، از سال ۲۰۱۷ و هم‌زمان با ورود ترامپ به کاخ سفید آغاز شد؛ زمانی که چین به یک قدرت بزرگ تبدیل شده بود.

با این حال، جنگ‌های بعدی مانع از آن شدند که آمریکا بتواند تمرکز خود را به‌طور پایدار بر شرق آسیا حفظ کند. در نتیجه، به اعتقاد مرشایمر، سیاستی که قرار بود قدرت آمریکا را برای مقابله با چین در منطقه متمرکز کند، عملاً تحت تأثیر درگیری‌های دیگر قرار گرفته است.

نتیجه نهایی سخنان مرشایمر این است که آمریکا به‌جای تقویت مستمر حضور خود در شرق آسیا برای مهار چین، درگیر جنگ‌هایی شده که منابع و نیروهایش را از این منطقه دور می‌کنند؛ وضعیتی که او آن را یک اشتباه راهبردی بزرگ می‌داند.

پایان/

۲۶ مهر ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۰
کد مطلب: 36065

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 0 + 0 =